تبلیغات
اجتماعی - تنهایی
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

تنهایی

فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .

پیرمرد از دختر پرسید:
- غمگینی؟
- نه.
- مطمئنی؟

- نه.
- چرا گریه می کنی؟
- دوستام منو دوست ندارن.
- چرا؟
- چون قشنگ نیستم!
- قبلا اینو به تو گفتن؟
- نه.
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم!
- راست می گی؟
- از ته قلبم آره...

دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید؛ شاد شاد...
چند دقیقه بعد پیرمرد اشکهایش را پاک کرد؛ کیفش را باز کرد؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت!!!



نوشته شده توسط :meysam rezaie
یکشنبه 4 اردیبهشت 1390-05:52 ب.ظ
نظرات() 

Hannah
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 04:06 ق.ظ
Right here is the right website for anybody who wishes to find out about
this topic. You understand a whole lot its almost tough to argue with you (not that I actually would
want to?HaHa). You certainly put a fresh spin on a subject that
has been discussed for years. Excellent stuff, just great!
BHW
چهارشنبه 23 فروردین 1396 07:37 ق.ظ
Hurrah, that's what I was searching for, what a material!

present here at this weblog, thanks admin of this web page.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر